تبليغاتX
اسپ ریس

از این به بعد من را اینجا دنبال کنید

شعر

حرکت می کند خدا در شهر
از میان ردیف ماشین ها
همه را ناز می کند آرام
مومنان، کافران و بی دین ها!

کیف دنیا هزار تومان است
توی لبخند کودکی واکسی
مثل گلهای دختری زیبا
رو به مردی نشسته در تاکسی

مهربانی همیشه می بارد
در تماشای برگ های درخت
با غرور ایستاده اند هنوز
کوه ها با صلابت و سر سخت

باز در آیه آیه، حسی سرخ
می کشد آب را به آغوشت
توی باران ماه آخر سال
می چکد جیغ عید در گوشت

با تمام گناه هات انگار
دست هایت پر است از برکت
نور-باران ابر، از خورشید
و جهان باز می کند حرکت!:

شهر اینجا تمام می شود و
من به گلدسته چشم می دوزم
نام زیبای نور و ظهر و نسیم
می شود ذکر خاص امروزم

تا همیشه کنار باید زد
جلوه های خدای کاذب را
باید از هر چه هست رد بشوی
از هوا، خاک از خودت حتا!

باید از «ابتدا» عبور کنی
از سیاهی به یک نگاه جدید
تا که یک روز توی شهری خشک
بشود چشم هایتان را دید

چشم هایی به روشنایی شب
چشم هایی به رنگ کوه و کویر
که فقط توی یک تبسم آن
هست ژرفای تبت و پامیر

چشمی از نور زیر چادر صبح
که شبیه ستاره می تابید
مثل آغاز نقطه در دفتر
یا قدم های زهره بر خورشید

در سپیدار کاشی و گنبد
نوری از روی چادرت گم شد
جمکرانی ترین تبسم عشق
غرق از عطر و بوی گندم شد

نور من را نشانه می گیرد
تا که از آن طرف به شب برود
دیگر اینجا تمام. اندیشه است!
تا که از جان من به لب برود!

از همین لحظه می توان فهمید
کام دنیا هنوز هم گرم است
چشم ها همچنان پر از لبخند،
روشنی، عشق، شوق و آزرم است

می شود رنگ را بغل بکنی
در شبستان نقش بند کویر
یا بخندی هنوز از ته دل
توی شب های لخت گریه پذیر!

 می توان مثل تار ذرت زار
چشم را به نگاه مشرق بافت
می توان توی دست یک بانو
پازل مخفی خدا را یافت...

 اینجا هر دوازدهم به روز می شود

نقد هاتون خوشحالم می کنه

از اینجا نظر بدهید

+ نویسنده امین شفیعی در دوشنبه دوازدهم دی 1390، ساعت 23:20 |
درود بر همه
در ابتدا لازمه که تشکر کنم از همه به خاطر شادباش هایی که توی محیط های مختلف گفتند زادروزم رو.
بعد از اون تبریک و تسلیت می گم شهادت سرور و سالار شهیدان رو به همه ی شیعیان و آزادگان
و در آخر هم این خبر که از این به بعد باید اسپ ریس رو اینجا در وبسایتش دنبال کنید
لینک وبلاگ رو به اونجا تغییر بدید و اطلاع بدید تا لینکتون اضافه بشه

منتظر همه  هستم

شعر

خوانده ای سوی عاشقی من را              از جهان غریب بی دردی
چقدر روز هام عالی بود                          توی آن روزگار نامردی

زندگی خوب بود و آویزان!                       روز هایم قشنگ و تکراری!
حرف هایم همیشه بی فرجام               لحظه هایم غزل غزل ، سردی!

دیگر انگار خط عقربه هام                      گرد تکرار ها نمی گردند
لحظه هایم عوض شده، آخر                 تو مرا از نگاه پر کردی

مثل اوهام برگ و تاریکییست                این که  بُر خورده ای به تنهاییم
داری آرام و سرد مثل سکوت                دور فریاد هام می گردی

روز ها زخمی نگاه و سکوت                شب در اندیشه ی طلوعی نو
بی مروت خودت بیا و ببین                   چه بلایی به روزم آوردی

چشم در چشم رد تنهایی                  ناله در ناله هق هقی صامت!
داد گنجشک ها و کفتر ها                  شرطی دل سپردن «زردی»،↓

به هبوط طلایی برگ است.                 توی جیغ زنانه ی پاییز!
مثل پرواز خونی قو ها                       رو به تکرار ناجوانمردی،

آه و فریاد عاشقانه ی من                   رو به پاییز می رود هر روز
کاشکی بعد از آخرین لبخند                تا کمی اشک صبر می کردی

آسمان از صفات شب سرشار           ابر ها غرق دیگر آزاری
آنقدر آه می کشم تا با                     نور چشمت به صبح برگردی

روز آماه ی طلوع شده                     شب به پرواز ژاله ها خیره!
رد پای نگاه م یخواهد                       از تماشای شهر رد بشود...

لطفا اینجا نظر بدهید

+ نویسنده امین شفیعی در شنبه دوازدهم آذر 1390، ساعت 0:1 |
نوشته ی نو:
سری به صفحه ی سال نود بزنید با جشن زادروزم به روزم

درود به همه ی دوستان عزیز
امید وارم حال همه خوب باشه
تغییر قالب به قالب قدیم به دلیل به هم ریختن کد های اون قالب بود یه سری کد کپی رایتی داشت که بلاگفا حساس شده بود روش

نقطه کاری

یک سطر دیگر نقطه می کارم دوباره
صد چشم مانده بر مسیر خط ممتد!
یک صفحه ی دیگر دوباره نقطه چین شد
اندیشه های زخمی فریاد مرتد!

تصویر اسپند سیاه سرد آیین
مغلوب خاک تیره، پایان زمستان
یک بار دیگر زرد ها را سبز خواندم
یک بار دیگر می سرایم از بهاران

آواز سرخ عشق با لبخند گل کرد
فرقی مگر دارد حقیقی یا مجازی
عاشق شدن شیرینی خورشید دارد
شوق طلوع و تابش و مهتاب بازی

تصویر در تصویر چشم و عصمت عشق
لبخند در لبخند شور شعر و آواز
عمق نگاه او سکوتی آتشین داشت
من بودم و یک آسمان احساس پرواز

موسیقی چشمان او آرام آرام
تار بلند عشق را می بافت بر پود
من با تحیر آیه ها را می شمردم
انگار چشمان خدا در چشم او بود

احساس پرواز کبوتر با کبوتر
اوج شکوه بال بال باز با باز
او با سکوتی خاص خیره در دو چشمم
من در توهم های بی پایان پرواز

من در خیابان راه می رفتم و یک آن
از پیش چشمانم کسی انگار رد شد
در حسرت خورشید بودم لحظه ای قبل
او ناگهان بیگ بنگ فیلمی مستند شد

نه اینکه شعر آماده نداشتم ها
اما فکر کردم هنوز برای انتشارش زوده
واسه همین یه شعر از روزگاران پیشین اسپ ریس گذاشتم
فکر کنم این شعر توی سال ۸۶ سروده شده
و این دلیل نمیشه که نقد نکنید!
همه رو به خدا میسپارم

+ نویسنده امین شفیعی در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390، ساعت 1:9 |
درود به همه ی شما دوستان مهربانطلوع فصل زیبای پاییز رو به همه ی شما عزیزان شادباش می گم و همینطور مهرگان عزیز را

مژدهوبسایت اسپریس افتتاح شد و به زودی مطالب وبلاگ در آنجا نمایش داده میشه
هر چند وبلاگ رو حفظ خواهم کرد

خبراز این ماه شمارش ماهانه نداریم البته کماکان دوستانی که بی خبر سر میزنن جایگاه خاصشون رو دارن
اما چون باید وقت بیشتری به طراحی وبسایت اختصاص بدم، نمیتونم چند روز خاص رو برای این طرح بذارم

دوستان شهریور ماه
دوستانی که اسپ ریس رو خونه ی خودشون می دونن
(کسایی که بین ۱۲هم تا ۱۷هم بدون دعوت اومدن)
۰۱ سارا                     ۰۲ علی
۰۳ گیس گلابتون          ۰۴ درسا و میچکا
۰۵
قطره های آبی        ۰۶ قاصدک 
۰۷
صبا                       ۰۸ مریم
۰۹ مینو                     ۱۰  اسکندر
۱۱ آسمان                 ۱۲  مریم
۱۳ لیلا                      ۱۴ احمد-دو سیخ کنجه
۱۵ م...                     ۱۶ سید باقری
۱۷ بهاره                   ۱۸ فلورا تاجیکی
۱۹ هوخشتره            ۲۰ خلیل شفیعی
۲۱ نیما                     ۲۲ سیاوش شفیعی

شعر

برگ، خفاش لرز لرزان بود!
بین یک کوه روزنه پنهان!
برگ، خورشید را نمی فهمید
...
چند تا پرده مانده تا پایان!

از محلی که... سبز می خواندند...
چند تا پرده مانده تا زردی!
مثل وقتی که توی مدرسه ات
هی به دنبال عشق می گردی!!

آسمانش اگر چه سبز و قشنگ
همچنان با درخت می جنگید
زیر انبوه برگ له می شد
تشنه بود آه! تشنه ی خورشید!

بین یک کوه روزنه، با باد
برگ ها را، همیشه، پس می زد
توی شهری درست عین بهشت
زرد می شد! نفس نفس می زد!

همه چی خوب بود و تازه ولی
روز و خورشید، بوی «هرگز» داشت!
سعی هایش همیشه نارس بود
باد او را «ضعیف» می انگاشت...

خیره ماندم به صفحه ی گوشیم
مثل وقتی که عشق، لج بکند!
انتظاری عجیب می خواهد
که مرا از درون فلج بکند

پنجره بوی خوب می پاشد
روی گل های پشت توری، حوض!
نم گرفته لباس های نخی
همه چی خوب و تازه است! به جز...

همه چی خوب و تازه! جز لبخند
که فقط تلخش از لبم جاریست
همه چی خوب و تازه جز گریه
که همیشه! همیشه تکراریست!

«مرگ و نفرین به جاده باد که باز
معنیش دوری و جدایی شد»۱
دیگر انگار شادی و لبخند
«عادتی» از «من» کنایی شد!

خیره ماندم و خیره ماندن من
مثل اینکه تمام باید شد
توی یک روز برف-بارانی
باید از روح، از بدن، رد شد

باید انگار نا امید شوم
از خبر های خوب قاصدکان
باد ها، مژده را نمی فهمند!
...
چند تا پرده مانده تا پایان...

برگ از زندگیش خسته شده
برگ، سیگار می شود کم کم
برگ انگار دارد از لب من
می چکد روی رد ابیاتم

برگ خون می شود و از ریه ام
روی خط های پرده می پاشد
پرده در مشت من گره خورده
شاید امروز، «آخرین» باشد

برگ پک های آخرین نفس است
برگ از پا در آمده حالا
برگ با دود هاش می خواهد
تا مرا در بیآورد از پا...

زندگی توی هم گره می خورد
نور، تو، باد، روزنه، گوشی
نور پاشید بر درختی لخت
قطعه ای کهنه در فراموشی...

پی نوشت:(به کوری چشم محمد):
۱ نفرین به جاده ها اگه معنیشون جداییه. بهرام بیضایی، مسافران

و در پایان:

این چند گزاره رو برای شما دوست مهربان، همیشه پایان نوشته ها میذارم میدونم خیلی تکراری شده اما بد نیست برای خوانندگان جدید و یادآوری به دوستان کهن:
۱ همین آمدنت به اینجا برام از هر چیزی ارزشمند تره
۲ این دیدگاه تو در مورد کار منه که به من کمک می کنه بهتر باشم و بدون که هراندازه هم تند باشه نمی رنجم پس بکوب!
۳ کسایی که دیدگاهشون رو در مورد شعر میگن به بخش وبلاگ دوستانم می پیوندن و هر گاه که به روز بشن بدون نیاز به آگاهی رسانی میام پیششون!
۳ وبلاگ من ۱۲ هر ماه به روز میشه خیلی دوست دارم از این به بعد پیش از ۱۷هم هر ماه بیای و اینجا رو خونه ی خودت بدونی تا نامت رو توی نوشته ی ماه بعد بنویسم
۴ زیر دیدگاهات برای دوستی و همدلی بیشتر کمی بات شوخی می کنم اگه می رنجی بگو تا دیگه چیزی ننویسم
۵ همین الان شاید صفحه ی ۹۰ بروز باشه! پس اونجا هم یه سر بزن که چشم به راه دیدگاهت هستم
۶ اگه هم کششی به نوشته های طنز داری به سکونش وبلاگ گروهی ما سر بزن. هر چهارشنبه به روز میشه!
سپاس که با بردباری نوشته هام رو خوندی
تا ۱۲ آبان...
هماره انوشه بزی

+ نویسنده امین شفیعی در سه شنبه دوازدهم مهر 1390، ساعت 0:0 |
درود به همه

با درود باید بگم که این ماه به خاطر این که توی سفر بودم متاسفانه قدری طول کشید تا بتونم وبلاگ رو  با شعر به روز کنم امیدوارم بنده رو ببخشید 

دوستان مرداد ماه
دوستانی که اسپ ریس رو خونه ی خودشون می دونن
(کسایی که بین ۱۲هم تا ۱۷هم بدون دعوت میان)
تعداد دفعات حضور هر نفر در این لیست توی پرانتز گنجونده شده!
۰۱ صبا (۰۴)                             ۰۲ لیلا (۱۵)
۰۳ ۳پیده(بدون ادرس)(۰۱)           ۰۴ گیس گلابتون(۰۲)
۰۵ مریم (۱۲)                            ۰۶ سارا (۱۱)
۰۷ دریا(۰۱)                              ۰۸ حامد تجری (۱۰)
۰۹ با تو بدون من (۱۰)                ۱۰ علی (۱۰)
۱۱ م...(بدون آدرس) (۰۶)            ۱۲ آسمان (۰۶)
۱۳ قاصدک (۱۵)                        ۱۴ بچه سیبیلو (۰۸)
۱۵ درسا و میچکا (۱۷)                ۱۶ هنگامه اهورا (۰۲)
۱۷ چرک نویس (۰۱)                    ۱۸ احمد-دو سیخ کنجه (۰۴)
۱۹ مینا (۰۶)                             ۲۰ م بنده ای (۰۱)

اینم دوستانی که در گذشته بودند اما توی مرداد ماه این جا رو خونه ی خودشون ندونستن
ستاره (۱۷)         زریر (۱۵)             مینا (۱۶)           پارمیس (۱۶)               یوسف شیر دژم (۰۴)

شعر

سفید و زرد و سیاهی سیاه و زرد و سفید
شبیه نفرت خشکی برای دلفین ها
صدای قهقه ی آتشی برای درخت
«خدا نکرده» میان ردیف «آمین» ها

پر از تراژدی قصه های فردوسی
پر از کسی که به فرّ خودش خیانت کرد!
برای چشم سفیدت چه ماه، چه مرداب!
برای قلب سیاهت چه سرخ سرخ، چه زرد!

همیشه موجی از اشک فریب بود و دروغ
میان چشم پر از رنگ و خالی از عسلت!
ببین که هیچ کسی عاشقت نبود و نشد!
دوباره دست خودت را بگیر در بغلت!

ببین که دیگر از اسمت دلم نمی لرزد!
ببین که حرف تو دیگر مرا نمی خامد!!
ببین تمام ادا ها و ناز و اطفارت
به تازه تر شدن نفرتم می انجامد!

شبیه باکتری خارج از محیط دهان
تو نیز زندگی بی دلیل را بپذیر!
خیال کن که هنوز عاشقانه پابندم!
خیال کن! و برو با خیال هات بمیر!

زمان خر شدن با نگاه و غمزه گذشت!
و هر چه بیژن و فرهاد بود، لولو برد!
از این به بعد ببین ای خلیفه ی مخلوع!
که هیچ کس به سرت هم قسم نخواهد خورد!

پ.ن. لازم نیست از کسی که در داستانی خاطره ی قتلی را از زبان اول شخص مطرح کرده در مراجع ذی صلاح شکایت کنید!

و در پایان:
این چند گزاره رو برای شما دوست مهربان، همیشه پایان نوشته ها میذارم میدونم خیلی تکراری شده اما بد نیست برای خوانندگان جدید و یادآوری به دوستان کهن:
۱ همین آمدنت به اینجا برام از هر چیزی ارزشمند تره
۲ این دیدگاه تو در مورد کار منه که به من کمک می کنه بهتر باشم و بدون که هراندازه هم تند باشه نمی رنجم پس بکوب!
۳ کسایی که دیدگاهشون رو در مورد شعر میگن به بخش وبلاگ دوستانم می پیوندن و هر گاه که به روز بشن بدون نیاز به آگاهی رسانی میام پیششون!
۳ وبلاگ من ۱۲ هر ماه به روز میشه خیلی دوست دارم از این به بعد پیش از ۱۷هم هر ماه بیای و اینجا رو خونه ی خودت بدونی تا نامت رو توی نوشته ی ماه بعد بنویسم
۴ زیر دیدگاهات برای دوستی و همدلی بیشتر کمی بات شوخی می کنم اگه می رنجی بگو تا دیگه چیزی ننویسم
۵ همین الان شاید صفحه ی ۹۰ بروز باشه! پس اونجا هم یه سر بزن که چشم به راه دیدگاهت هستم
۶ اگه هم کششی به نوشته های طنز داری به سکونش وبلاگ گروهی ما سر بزن. هر چهارشنبه به روز میشه!
سپاس که با بردباری نوشته هام رو خوندی
تا ۱۲ مهر...
هماره انوشه بزی

+ نویسنده امین شفیعی در شنبه دوازدهم شهریور 1390، ساعت 0:0 |