تبليغاتX
اسپریس
درود به تمام دوستان گرامی
قبل از هر چیز یه تشکر ویژه دارم از تمام کسانی که توی مطلب گذشته قلم به نقد شعر من برداشتند و برای کار من وقت گذاشتن که خدا رو شکر تعدادشون هم کم نبود

بعد از اون این که این جملات حذف شد!
تا رخوت سیاست از چهره ی وبلاگم زدوده بشه!!!

سوم این که: بیا تا جهان را به بد نسپریم
همه دست خود پیش نیکی بریم
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی!

و در آخر این که این دفعه یک شعر ملی انتخاب کردم و از کار های جدیدمه و این که لطفا نقد فراموش نشه

ببین دوباره به بالینت آمدم ایران

تمام روز تو را زار می زدم ایران

درون چشمه ببین چهره ی چروکم را

چقدر پیر شدم زیر چرخ ثانیه ها

چقدر سایه ی مهرت سیاه بود امروز

چه طالع نجسی روی ماه بود امروز

صدای شرشر باران چقدر سنگین بود

تمام خاک تو انگار سرد و غمگین بود

تو آن جوان به خون آرمیده را دیدی!

که از غروب همینطور اشک باریدی!

 

دوباره با سر و شکلی سیاه آمده ام

ببین دوباره به این رزم گاه آمده ام

کسی که سایه ی پردیس سر پناهش باد

سوار اسبش از آن سو رسید و زد فریاد:

آهای بهمن خون خوار من فرامرزم

«چو دیو بر سر ایمان خویش می لرزم»

به سینه داغ برادر پدر عمو دارم

ببین که از تو و دین نو تو بیزارم

تباه کردن ایران پیام زرتشت است؟

به خون کشیدن مردان پیام زرتشت است؟

چه خواست رستم از اسفندیار ای مادی؟

به جز اصالت و آیین و نام و آزادی؟

فقط اگر پدرت مست تخت و تاج نبود

به راه اهرمنان عقل را نمی آلود

نگاه کن به سرت تازه پادشاه شده!

-ز کین تمام رگ و ریشه ات سیاه شده!-

خیال می کنی این تاج آفریدون است؟

که روی دامن تو لکه لکه ی خون است؟

به جای شاه شدن پور ابله گشتاسب

برو دوباره و با دخترت همای بخواب!

بیا تمام بکن قیل و قال بودن را

بیا تمام کن از درد ها سرودن را

بیا تباه بکن نسلی آسمانی را

بیا ز ریشه ببُر فر پهلوانی را...

*

تمام چهره اش از درد و اشک مالامال

نشسته بود کنار مزار پورش زال

دوباره زیر حریر طلایی خورشید

نشسته بود و به خاک وطن می اندیشید

ببین به خاطر تو باز سینه سوز شدم

به داغ پور نشستم سیاه روز شدم

چه جاودانه  شود درد بیژنم، مردی

که توی برف، گرفتار بهمنش کردی

زواره ام که ته چاه ، نعره داد آواز

و رستمم که سواری چون او نیاید باز

فدای نام تو سهرابم و فرامرزم

ببین هنوز به خاک تو عشق می ورزم

پ.ن.۱: این کار صرفا یک کار ملی و باز خوانی یکی از داستان های شاهنامست هرگونه برداشت اشتباه ممنوع!!!!!!!
پ.ن.۲: طلب پوزش از روح بزرگ بهمن پادشاه بزرگ و عزیز کیانی که توی این کشف شاعرانه قدری در موردشون سیاه نمایی شد!!!!
پ.ن.۳:به دلیل توجه نکردن به خواسته ام تمام اظهار نظر های سیاسیم رو پاک کردم!!!!!!

+ نویسنده امین شفیعی در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388، ساعت 9:47 |
درود به تمام یاران عزیز

در ابتدا در گذشت استاد بزرگ فرامرز پایور رو به تمام سوته دلان موسیقی تسلیت می گم

بعدش این که:جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال          شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

نمیدونم: دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل          پیام ما که رساند مگر نسیم شمال!

اما با این همه: به خاک پای تو دانم که تا سرم نرود     ز سر به در نرود همچنان امید وصال

ولی هممون می دونیم که:
به ناله کار میسر نمی شود سعدی            ولیک ناله ی بیچارگان خوش است بنال!!!

سوم اینکه به تازگی زیر نظر دوستان مطالبی می نویسم که معمولا آمیخته با طنزه امیدوارم کسی دلخور نشه که می دونم نمیشه!!!!

چهارم اینکه با هر منش سیاسی یا اعتقادی که باشی در روزی که یک کشور عزا گرفته دست هلهله و شادی جایی نداره حتی اگه مجوس باشی و یا اون عزا کاملا خرافی باشه!!!!!!

و در اخر اینکه چند گاهی است اشعار وبلاگم بوی  تکرار گرفته به این علت نیست که کار نو ندارم بلکه در حال کشف نقاط تاریک جدیدی هستم که به زودی ازش پرده بر خواهم داشت اما فعلا بذارید تو خلوت خودم باقی بمونه!!!

این شعر مال ۴ سال پیشمه و مثل همیشه منتظر نقد و نظر دوستام هستم

یک چاله کند کوچک و قدری گریست...آه!
قدری سکوت کرد و سپس خیره شد به ماه!

گردی ز صبر روی نگاهش نشسته بود
یعنی از این جهان پر از درد خسته بود؟

خسته؟ نه! او به وسعت خورشید مرد بود
اما همیشه سهمیه ی مرد درد بود...

حالا کمی به روز گذشته نگاه کرد
وقتی شهاب ظلمت شب را تباه کرد

آن روز روز بیعت با مرگ می نمود
روز گذشتن از صف برف و تگرگ بود

اما دوباره چشم به آن چاله دوخته
قلب بزرگش از تپش و اشک سوخته

حالا صدای درد از عالم بر آمده
وقت وداع سرخ علی اصغر آمده

یک بوته عشق در دل آن شب تنیده شد
تاریخ زیر وسعت ماتم خمیده شد

رفت و سوار اسب شد و سمت شب شتافت
یعنی طلوع نور دل شام را شکافت

یک سایه نور بر سر شب بود و شب سیاه
شب کور بود و وسعت آن را ندید.. آّه!

آن شب که جای شعشعه ی نور او نبود
خورشید یک تجسم تاریک می نمود

وقتی صدای خنده ی شب شد به او نثار
یعنی که برق بود سزاوار شام تار

شمشیر را کشید و به ظلمت هجوم برد
با برق آن تجسم شب پاره گشت! مرد!

نیمی ز شب گداخته شد. گشت نا پدید
اما دوباره هیچ کسی نور را ندید...

از پا نمی نشست و فقط وارث علی
می خواست تا به نیمه ی دیگر رود ولی:

یک باره شام نور فلق را تباه کرد
یک تکه سنگ روی زمین را سیاه کرد....

پی نوشت مهم:
صفحه ی دوم وبلاگ همین الان به روز شده:

۱۷/۱۰: نقد و انتقاد
(چالش ها در نقد امروز، نظر دی اچ لارنس صاحب ۱۰ سال کرسی نقد، چگونه نقد کنیم)بفرمایید بخونید!!

اونجا هم منتظر نظرات دوستای عزیزم هستم حتما میاید دیگه!

+ نویسنده امین شفیعی در شنبه دوازدهم دی 1388، ساعت 0:20 |
درود بر تمامی بچه های نازنین بلاگفا که همیشه با نظراتشون منو غافلگیر می کنن

ممنونم از تمام دوستانی که برام گل فرستادن و تولدم رو هم تبریک گفتن

اانشاالله تو عروسی همتون بندری برقصم!!!(به قول اهمد رشید بیگی)

دوم اینکه:

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم          که گر ز پای در آیم  به در برند به دوشم

حالا چرا؟ چون :
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد        دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

آخرشم معلومه دیگه :
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم        نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم    شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

حالا چرا اینا رو نوشتم؟ چون

سعدیا بی وجود دولت یار      همه عالم به هیچ نستانم
تازگیا شنیدم بلاگفا امکانات رمز گذاری برا مطالب گذاشته خواستم ثابت کنم کار بیهوده ای کرده!

داداشم نیما هم وبلاگ نویس شده مطمئنا اگه به وبلاگ عشق شادمهر سر بزنید خوشحالش کردید

هر لحظه امکان به روز شدن صفحه ی دوم هم میره مثل همین الان!صفحه ی به روز تر رو هم ببینید!

این شعر رو هم قبلا گذاشته بودما اما می تونیم مرورش کنیم!

با همان چهره ی همیشگیش، گرم و زیبا به روی او خندید
لحظه ی مبهم عجیبی بود،التماسی که در لبش می دید
پسرک خیره مانده بود فقط،با همان -التماس لبخندی-!
دخترک دوست داشت گریه کند،هی همینطور اشک می بارید
دست خود را دراز تر می کرد، تا به آن گونه های تر برسد
حق که... نه!، داشت؟ کار سختی بود؟ درک دردی که مرد می فهمید؟
این مگرجرم بود؟ «من بروم» این مگر حق نبود؟ «می خواهم»
«حق من ...»«جرم نیست»؟....من رفتم! دخترک «شرم» را نمی فهمید
مات مات ایستاده بود پسر، باور او هنوز لب می زد
توی پیکار بغض و ضجه زدن، چشمهایش عجیب می لرزید

من برایت چهل دقیقه خدا، من برایت سه روز آیینه
من برایت دوازده شب درد، من برایت هزار سال امید....

 

+ نویسنده امین شفیعی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388، ساعت 9:5 |
مو که افسرده حالم چون ننالم؟                      شکسته پر و بالم چون ننالم؟
همه گویند فلونی نالــه کم کن                        تو آیی در خـیـالـم چون ننالم؟

                    

سلام به همه ی دوستان با محبتم که با وجود مدت ها به روز نشدنم هنوز به من سر می زنن و با نظراشون خوشحالم می کنن

بهانه ی به روز شدنم چهلم استاد بزرگ موسیقی ایران استاد مشکاتیان بود مردی که از سنتور ساز دیگه ای ساخت شاید اگر زحمات بی پایان استاد پایور نبود خیلی راحت تر می شد بش گفت پدر سنتور

مردی که بسیاری از موسیقی دانان و خوانندگان بزرگ امروز خودشون رو مدیون اون می دونن و با سبک جدیدی که در مضراب زنی و آموزش ساز سنتور ارائه داد و آهنگ های بسیار شیرینش اساسا سنتور رو یه چیز دیگه کرد

دو روز قبل از مرگ استاد تهران بودم و داشتم کارام رو می کردم که یه سر به استاد بزنم و ایشون رو از نزدیک ببینم اما تو سفر پام پیچ خورده بود و چون یه کم برام سخت بود گفتم انشاالله سفر بعدی و وقتی رسیدم شیراز خبر فوت استاد رو از اخبار ایران شنیدم اما انقدر این خبر کوتاه بود که قبل از جاری شدن اشکم تموم شد! نمی خوام زبون به گلایه باز کنم چون دیگه حال و حوصلش رو ندارم اما در گذشت استاد دریچه ی جدیدی رو توی موسیقی سنتی که یواش یواش داشتن برخورد جدیدی رو باهاش آغاز می کردن باز کرد


اما قفط کاشکی مسئولین محترم... ای بابا ولش کن ما هنوز برا حافظ یاد نگرفتیم بزرگ داشت بگیریم

آپ این سری رو اینجوری تموم می کنم که یکم سوزناک تر بشه

 

روز وصـــــل دوســـــت داران یــاد بــاد
                                           یـــاد بــــاد آن روز گــــــــاران یــاد بــاد
کامم از تلخی می چون زهــر گشت
                                           بـانگ نوش شــاد خــــواران یــاد بــاد
گــر چــه یـاران فــــارغــنــد از یـاد من
                                           از مـن ایــشــــان را هـزاران یــاد بــاد
مــبــتـلا گــــشــتـم در ایـن بند و بـلا
                                           کوشـــش آن حــق گــذاران یــاد بــاد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
                                          زنـــده رود بــــــاغ کــــــــاران یــاد بــاد
              راز حــافــظ بــعــد از ایـن نا گفته ماند 
              ای دریـــــــغــــــــا راز داران یـــــاد بــاد

پی نوشت یُهویی!:دوست دارید صفحه ی دوم وبلاگ رو هم ببینید ؟ زود به زود به روز میشه اصلا شاید همین الانم به روز باشه صفحه ی به روز تر رو حتما ببینید

+ نویسنده امین شفیعی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388، ساعت 9:38 |
درود

درود به همه ی دوستان عزیز سال گرد پیروزی انقلاب و آغاز دهه ی فجر روبه همه ی دوستان عزیز تبریک می گم

امروز

چیز زیادی برا گفتن ندام جز ابراز شرمندگی به خاطر نبودنم و اینکه می خوام یه شعر توی فضای کودکیم (نه فضای کودکانه!) بزارم

امیدوارم بپسندید

پشت نگاه پنجره باز داره بارون می باره
رو تن خیس گلدونا غنچه ی شبنم می کاره

باز ابرای سرد و سیا گردن کوهُ  بلعیدن
با دستای مخملیشون به گلدونا هدیه می دن

بازم زمین دو چشمشو تو رود خونه تر می کنه
بعد سه چار ماهی داره خستگیشو در می کنه

خورشید ناقلا داره به عشقتون دس می زنه
برای دیدار شما ابرا رو هی پس میزنه

از رو زمین شاپرکا پر میزنن به آسمون
بچه ها با چتر سفید ازخونشون میان بیرون

+ نویسنده امین شفیعی در شنبه دوازدهم بهمن 1387، ساعت 22:35 |